※♥مینیمال هایی برای زندگی♥※

ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند...

تبلیغات تبلیغات

مرغ شب خوانم...

شبم از بی‌ستارگی، شب گور در دلم پرتو ستاره‌ی دور آذرخشم گهی نشانه گرفت گه تگرگم به تازیانه گرفت بر سرم آشیانه بست کلاغ آسمان تیره گشت چون پر زاغ مرغ شب‌خوان که با دلم می‌خواند رفت و این آشیانه خالی ماند آهوان گم شدند در شب دشت آه از آن رفتگان بی‌برگشت… چه روزها و چه شب‌های که با هم کتاب میخوندیم با هم میخندیدیم، گریه میکردیم.... ای واااای.... خواهر عزیزم 💔 روحت شاد 💔 در آرامش باشی دیگه درد نداری....
برچسب‌ها: میخوندیم, میخندیدیم
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها